نوشته های سحر شریف نیک
قصه خونی با سحر – دوازدهم ژانویه – ساعت ۲
مهمان ما باشید به تاریخ یکشنبه، دوازدهم ژانویه، ساعت ۲ بعدازظهر
به صرف چای و شیرینی قصه و خنده
قصهخوانی در کلگری – 31 مارچ ۲۰۲۴
تشریف بیارید دور هم باشیم. قصه بخونیم و بخندیم و کامبیز عبدالمالک رو با کلگری آشنا کنیم.
یکشنبه، ۳۱ مارچ، ساعت ۲ بعدازظهر
قصهخوانی در مونترال – ۱۷ فوریه ۲۰۲۴
هوا سرده و توی این سرما فقط دور همی و چای و خنده می چسبه.
تشریف بیارید دور هم باشیم. قصه بخونیم و بخندیم و کامبیز عبدالمالک رو با مونترال آشنا کنیم.
شنبه، هفدهم فوریه، ساعت ۳ بعدازظهر
قصهخوانی در تورنتو – ۱۱ فوریه ۲۰۲۴
آیا از یکشنبه غروب خود رنج میبرید. خب نبرید.
پا شوید بیایید مهمان ما باشید که بشینیم دور هم قصه بخوانیم و بخندیم و کامبیز عبدالمالک را به تورنتو بشناسانیم.
یکشنبه، یازدهم فوریه، ساعت پنج بعدازظهر
قصه خوانی در ونکوور – دوم فوریه
مهمان من باشید به تاریخ دوم فوریه، ساعت هفت بعد از ظهر در مرکز مشاوران روان پویا در نورث ونکوور.
به صرف خنده و با رونمایی از کتاب جدیدم «خرده مشاهدات جهان به روایت کامبیز عبدالمالک»
اپیزود بیست و دو – قصه انار – چگونه ماشین خریدیم
درگیری و نا آشنایی با محیط در روزهای اول مهاجرت خانواده ی خوشخو را دچار مشکلات فراوانی می کند. از همین جهت و برای حل کردن بخشی از این مشکلات، بابا حسن و مامان پری در همان هفته های اول تصمیم به خرید ماشین می گیرند
نویسنده و راوی :سحر شریف نیک
تدوین و تنظیم: زینب پناهی
اپیزود بیست و یک – قصه انار – آنچه دیگران دوست پسر میخوانند
انار که عاشق دیوید شده سعی در پیش بردن رابطه و ساخت بنیان های محکم برای عشق شان دارد. در همین حین دیوید پیشنهاد به اشترک گذاری کامپیوترش و بازی در خانه شان را به انار می دهد.
نویسنده و راوی :سحر شریف نیک
تدوین و تنظیم: زینب پناهی
قصه یک انگشتری
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دختری که موهاش طبق طبق بود، کنار حوض نقاشی تنهای تنها نشسته بود.
دختر قصهی ما یه دل داشت پر خوبی و مهربونی.واسه همین هر روز صبح میومد کنار آب، دلاش رو میگرفت دستش و میذاشت توی آب حوض بعد خوبیهای دلاش جاری میشد توی حوض. آب حوض نقاشی هم میریخت تو رودخونه و بعد میرفت و میرفت تا میرسید به ده بالا. واسه همین مردم ده بالا همه با هم خوب و خوش و مهربون بودند...
من، سحر، یک نویسنده ام
هشت سال پیش، یک روز دقیقا همینوقتهای سال بود. نشستم پای میز کارم. کاغذها را درآوردم. ماشین حساب را روشن کردم و شروع کردم. کار میکردم. مثل باقی مالیچیها که کار میکنند. رئیس لیست تازه فرستاد. گفت اینها هم اگر تا آخر هفته انجام بشود خیلی عالی است.
گذاشتمشان کنار باقی کارها، و گفتم چشم.
یک ساعت بعد دوباره صدایم کرد و گفت بیا اینجا بنشین. و بعد گفت نه اینکه تو کارمند بدی باشی، نه اینکه من ناراضی باشم، نه اینکه کارت خوب نباشد، نه اینکه… باقی را نشنیدم. چون این حرفها حرفهای هندوانه زیر بغل بگذار آمادهای است که وقتی...
پذیرش یک فضیلت است
پذیرفتن «نداشتن و نرسیدن» نعمت بزرگیست. نعمت که نه! اینجور بگویم، بلوغ بزرگیست. مثل اینکه برای کنکور آنقدر بخوانی و تهاش رتبهات به قدر کاردانی یک دانشگاه شهر دوری بشود. یا انقدر زبان بخوانی و تهاش بهخاطر پدر مریض و تنهایت نشود که مهاجرت کنی. یا به عشقات نرسی. یا بچهدار نشوی یا برعکسش بچهدار شوی و آنقدر سخت بشود که دائم درجا بزنی. توی مصاحبه خرابکاری کنی و کار از دستت بپرد. حسرت «نرسیدن و نداشتن» را نمیشود با حرف و دلداری و ایشالله ماشالله در آینده رفع کرد. نرسیدن و نداشتن درد دارد. بلاتکلیفی دارد. گفتگوی درونی بیوقفه...
آنچه همه دارند و ما کم داریم
دیروز صبح، با تپش قلب بالا برگشتم روی میز کارم. کاغذ کوچکی برداشتم، و نوشتم؛
من میترسم. من بیعرضهام. من بهدرد نخورم. من قضاوت میشوم.
توی انجام کارهام دو اشتباه بزرگ کرده بودم. اشتباه سادهی معمولی نه. از آنهایی که خبرش به رئیس رئیسات میرسد. از آنهایی که باید بروی و بنشینی توی یک اتاق بزرگ و براشان جواب پس بدهی.
تا عصر هم هیچ عوض نشد. هنوز میترسیدم. هنوز بیعرضهی بهدرد نخوری بودم که لابد همکارها داشتند پشت سرش پچپچه میکردند. توی راه برگشت لیست کل حماقتهایم آمد جلوی چشمام. همهی کارهایی که بلدشان نیستم چماق شدند توی سرم. تکرار کردم که...
خانه اجاره ای من
من توی خانهی اجارهای نشستهام. کمی کوچک است. مثلا نمیتوانم دو خانوار را با هم مهمان کنم. مثلا اگر شایان برود دستشویی، من تا آمدناش باید منتظر بمانم.
مثلا تخت خوابام درست توی اتاق جا نمیشود. همهی این ایرادها را دارد، ولی خانهام است. گرم و آرام و قشنگ است. دوستش دارم.
خانهی من خیلی استانداردهای خانههای راحت اطرافام را ندارد. مثل حسابام که از استاندارد مبلغ پیشنهادی بانک پایینتر است. مثل قدم که از استاندارد زیبایی جامعه کوتاهتر است. یا وزنام که بالاتر است. من نتوانستهام هنوز مثل آدمهای اطرافام یک سفر ساحلی بروم. نشده اروپا را ببینیم. من از استاندارد...